من اگر وزیر آموزشوپرورش بودم، هیچوقت نمیگذاشتم، کتابم را کشتیرانی چاپ کند، چون من معلم آموزشوپرورش هستم نه کارمند کشتیرانی! چرا باید آموزشوپرورش به این چیزها بیتوجه باشد؟ من اگر افتخاری دارم برای تمام مجموعه آموزش و پرورش است.
وقتی از او پرسیدم خودت را معرفی کن، خیلی ساده پاسخ داد: «در شناسنامهام نوشتهاند "عبدالمحمد شعرانی" متولد یک روز گرم مرداد 1365 در بندر دیر -بزرگترین بندر صیادی ایران- چهار سالی هم میشود که روی پیشانیمان حک شده است "معلم مدرسه کالو"»
انگار نه انگار معلم مدرسهاییست که خودش آن را با نوشتن وبلاگ، جهانی کرد. سرباز معلمی که با عشق، پا به روستای کالو گذاشت. جایی که میتوان گفت از لحاظ امکانات صفر بود. هرچند اکنون به خاطر خدماتی که به روستای کالو کرده است، از آب رسانیاش گرفته تا برق، تلفن، ساخت مدرسه، جاده آسفالتی و ... دیگر آن روستای قبلی نیست و معلم قصهی ما هم به دلیل سازندگیهایش، ملقب به رئیس جمهور کالو شده است.
از همان اوایل تدریس خود در کالو، وبلاگی به نام «دیرتش باد» را راهاندازی کرد و در آن از خاطرات روزمرهی مدرسه نوشت. غافل از این که همین وبلاگ باعث جهانی شدن او، دانشآموزان و مدرسه کالو میشود. تا جایی که این روستای دور افتاده تبدیل شد به نقطه عطفی برای جهانگردها!
در طول گفتگویی که با وی داشتیم جملهی «خدا معلم کالو را دوست دارد» از دهانش نمیافتاد. از صحبتهایش معلوم بود حرفهای ناگفتهی زیادی دارد. خیلی از حرفها را نگفت و آنهایی را هم که گفت به شرط سانسور! بیانش کرد.
با تدریس عشق میکنید؛ نه؟
شاید هم تدریس با ما عشق کند (خنده). فکر کنم من فراتر از اینها برای کالو و مدرسهاش کار کردم، من بیشتر از اینکه معلم بچهها باشم، رفیق خوبیهایشان بودم؛ در روستایشان معلم نبودم، یک رییسجمهور بودم، شاید خیلی از کارهای من وظیفهی معلمیام نبود، موهبتی که خدا به من داده فراتر از همهی این مسئولیتهاست.
چه موهبتی؟ اینکه توفیق خدمت داشتید؟
زیاد از تکرار کلمهی خدمت خوشم نمیآید، خدا به بندههایش عزت میدهد، بزرگی میدهد. من 4 سال از بهترین روزهای جوانیام –یعنی از سن 20 تا 24 سالگی-، در روستایی نوکری کردم که خیلیها میآمدند، معلم میشدند و میرفتند و چیزی از خود باقی نمیگذاشتند. خاک کالو دامنگیر است؛ این جا رازی دارد که من در گفتن آن ناتوانم. مردمی مهربان و خونگرم؛ پاکی و صداقت مردم کالو و بچههایشان رمز بزرگی در موفقیت و جهانی شدن کالو بود.
معلمهای قبلی برای چه نمیماندند؟ بخاطر مشکلات؟
روستا است؛ سختی دارد، هزار مشکل دارد.
شما چرا بعد از اتمام خدمت سربازیتان کالو را ترک نکردید؟
خیلیها سرزنشم میکنند؛ میگویند تو خیلی جای پیشرفت داری، تو میتوانی به جاهای بالاتر برسی، از کالو برو! تو از زندگیات عقب افتادهای، اما آنها نمیدانند کالو جزیی از زندگی من است، لبخند بچههای مدرسه کالو را به دنیا و پستها و مدیر شدنها عوض نمیکنم.
دلتان نمیخواست معلم یک کلاس پر جمعیت باشید؟
برایم فرقی نمیکند. حالا هم معلوم نیست مدرسه ما کم جمعیت باشد! (خنده)
ظاهرا که اینطور نشان میدهد! آخر به چهار دانشآموز که نمیتوان گفت پر جمعیت!
رورانه این همه نامه و ایمیل میآید به مدرسه، از سراسر دنیا، همین حضور محبت مردم در یک نقطه کوچک خودش اینجا را خود به خود پر جمعیت میکند.
وقتش را میکنید پاسخگوی محبت مردم از سراسر دنیا باشید؟
من سه شیفت کار میکنم، صبحها کلاس درس، بعدازظهرها بازدید از مدرسه، شبها جواب به محبت مردم و نوشتن وبلاگ.
بازدید از مدرسه؟
خب روزی نیست که گروهی برای بازدید به مدرسه نیایند، همین هفته کلی بازدید شد، دو روز هم که از شبکه یک آمده بودند برای ساختن یک برنامهی مستند.
روزی که خبر معلم شدنتان را به طور رسمی شنیدید چه حسی داشتید؟
انگار دنیا را به من داده بودند، مردم کالو بیشتر از همه خوشحال شدند، پدر و مادر پیرم هم که خبر معلم شدنم را شنیدند خیلی خوشحال بودند چون من ششمین عضو خانوادهمان بودم که معلم میشدم.
جدی!؟ یعنی همه خواهر برادرانتان هم معلم هستند؟
ما هفت تا برادر هستیم و دو خواهر، سه تا از برادرها و دو تا از خواهرها، معلماند و من میشدم ششمین.
خواهرها یکی مسئول سازمان دانش دیر هست، یکی هم دبیر ادبیات و استاد دانشگاه. برادرها هم یکیشان مسئول فنآوری اطلاعات آموزشوپرورش، یکیشان معاون مدرسهی نمونه دولتی و یکیشان هم دبیر تربیتبدنی.
خب شما وقتی با این همه شوق خبر معلمیتان را گرفتید، وقتی به شما گفتند باید به کالو برای تدریس بروی -جایی که از لحاظ امکانات تقریبا میشود گفت صفر بود- چه حسی بهتان دست داد؟ نگفتید ای کاش به جای دیگری اعزام میشدم و یا به جای معلمی طور دیگری خدمت میکردم؟
من میتوانستم برای خدمت به اداره بروم، چون کارهای کامپیوتریشان را انجام میدادم، ولی هیچوقت از انتخاب کالو پشیمان نیستم، روزی که با معلم راهنما به کالو رفتم، و اولین بار بچههای مدرسه را دیدم هیجانآور بود، قبلا بچههای مدرسه داخل حسینیهی روستا درس میخواندند، همان سال که به آموزشوپرورش منطقهی «بردخون»، که مدرسهی ما زیر مجموعهی آن است رفتم، یک اتاق خریده بودند که شده بود مدرسه شهید رجایی روستای کالو! با کمک معلم راهنما و بچهها اتاق را که پر از وسایل صیادی بود تمیز کردیم. نه من، نه معلم راهنما، نه بچهها فکرش را هم نمیکرد که مدرسهای پر از وسایل صیادی، روزی تبدیل شود به بمب خبری دنیا!
مدرسهایی که در رویاهایتان میدیدید که در آن تدریس میکنید، خیلی با این چیزی که در کالو دیدید متفاوت بود؟
نه! معمولا مدرسههایی که سرباز معلمها میروند همینطور است. من در خانوادهی فرهنگی بزرگ شده بودم و میدانستم که روستایی که میروم یک صدم امکانات شهری را هم ندارد. ولی فکرش را هم نمیکردم که مدرسه در حد صفر باشد! ولی در کل مدرسهی رویاهایم در ذهنم همینطور بود، ساده و بیتکلف.
چه قشنگ!
باور میکنید حالا دلم برای مدرسهی قدیمی تنگ شده؟ بعضی وقتها یواشکی گریه میکنم برای خودش و خاطراتش. من هیچموقع از فقر مدرسه و روستا در وبلاگم ننوشتم؛ شاید همین هم باعث شد ساکنان دهکده جهانی را مجذوب خودش کند، اگر مینوشتم سقف کلاس چکه میکند، برای نالیدن و این حرفها نبود، برای این بود که بگویم آی آدمهایی که در بهترین خانهها زندگی میکنید ما با همین چکه کردنها عشق میکنیم، زندگی میکنیم.
به واسطه وبلاگ نوشتن با معلمهای دیگر هم در ارتباط هستید؟
خیلی زیاد، متاسفانه معلمها در زمینهی آیتی زیاد خوب نیستند، ولی فکر میکنم وبلاگم تاثیر زیادی به وبلاگنویس شدن معلمها داشت. یکی از کارشناسان آیتی آموزش و پرورش میگفت بعد از جهانی شدن مدرسه کالو که به واسطهی وبلاگنویسی بود، خیلی از معلمها به سمت وبلاگنویسی به گونههای مختلف روی میآورند. میگویند شاید روزی وبلاگ ما هم مثل وبلاگ مدرسه کالو صدا کند!
با کشورهای دیگر چه؟ با آنها هم ارتباط دارید؟
خیلی زیاد، حتی ایرانیهایی که در دانشگاههای معتبر دنیا تدریس میکنند. همین هفتهی پیش خانمی که در دانشگاه آریزونا فارسی تدریس میکند، نامههایی از دانشجوهایش که دارند فارسی یاد میگیرند را برای مدرسه فرستاد به اضافه عکس.
در این ارتباط ها تبادل نظر هم دارید؟
ارتباط خوب، مخصوصا برای معلمها. معلمها باید حواسشان باشد از قافله تکنولوژی عقب نیفتند، که متاسفانه از سمت آموزشوپرورش در این زمینه، چیزی ندیدیم.
شما اگر یک سمتی داشتید در این زمینه چه اقداماتی انجام میدادید؟
من هیچجا این حرف را نمیزنم ولی من در میان معلمها زیاد محبوبیت ندارم. ولی بر فرض اگر بودم از تربیت معلم شروع میکردم، چند واحد از کامپیوتر و کار با نرمافزارها مختلف در نظر میگرفتم، اجباری در کار نیست ولی وجدان معلم باید بداند دیگر روشهای سنتی و قدیمی جواب نمیدهد.
چرا در میان معلمها محبوبیت ندارید!؟
چون میگویند این بچه قرتی! چه کار کرده برای آموزش و پرورش!؟(خنده) البته معلمهای دوست داشتنی که معلم کالو را دوست دارند خدا را شکر کم نیستند.
یک سوال میپرسم بحث ریا را کنار بگذارید، دوست دارم رک بشنوم، شهید مطهری اسوهی معلمین، برای خودش با خدای خودش عالمی داشت، از خلوتهای شبانه گرفته تا عبادتهای عاشقانهاش، میخواستم بدانم شما چقدر به این آیتمها توجه دارید؟
خدا معلم کالو را خیلی دوست دارد. خیلیها خیال میکنند آدمهایی که در اینترنت میچرخند بیایماناند! من به تقدیر خدایی ایمان دارم، بعضی وقتها با خدا درددل میکنم، میگویم خودت به من عزت و افتخار دادهای این عزت و افتخار را از من مگیر.
روزی وبلاگم در مسابقهای در تهران برگزیده شده بود، قبل از مراسم تقدیر گوشهای از سالن نماز میخواندم، آدمهایی که رد میشدند نگاهی میکردند و بلند قهقهه میزدند. با خودشان میگفتند این دهاتی اینجا چه میخواهد! کلیپ مدرسه پخش شد و از سن بالا رفتم، از کارهایم حرف زدم، حرفهای یواشکیشان را میخواندم که در دل چه میگفتند.
من هر چه دارم از ایمانم است، از دعای پدر و مادرم است. روز به روز ایمانم به خدا بیشتر میشود، کالو موهبتی اللهی است سعادت میخواهد کار کردن برای مردم مهماننواز و خونگرم آنجا، خدا به من این سعادت رو داده.
راستی، چرا کتابی که از خاطرات مدرسهی کالو منتشر کردهاید و به چاپ چهارم هم رسیده، از سوی شرکت بر و بحر ایران، که متعلق به کشتیرانی است به چاپ رسیده!؟
من اگر وزیر آموزشوپرورش بودم، هیچوقت نمیگذاشتم کتاب یکی از نیروهایم (قصهی کوچکترین مدرسهی دنیا) را کشتیرانی چاپ کند، چون من معلم آموزشوپرورش هستم نه کارمند کشتیرانی! چرا باید آموزشوپرورش به این چیزها بیتوجه باشد؟ من اگر افتخاری دارم برای تمام مجموعه آموزش و پرورش است.
معاون وزیر آموزشوپرورش در جمع فرهنگیان گفته بود به جای کتاب هریپاتر باید کتاب کالو را بخوانیم (منبع). استقبال آموزشوپرورش از کتاب شما چطور بوده؟
متاسفانه صفر! تا حالا آموزشوپرورش یک نسخه از کتاب هم نگرفته.
دوست ندارم این سوال را بپرسم ولی برای بعد از بازنشستگیتان چه تصمیمی گرفتید؟
میروم عکاسی از مدرسههای ایران، مدرسهام را به جاهای مختلف دنیا میبرم، منظورم عکسها، نامهها و اینهاست. اگر پولدار شدم مدرسه میسازم و کار فرهنگی میکنم.
حرفی خطاب به معلمها دارید؟
از قافلهی شتابان تکنولوژی عقب نمانیم، من خیلی کم میشود فیش حقوقیام را نگاه کنم، بیدردسرترین معلم برای حسابداری آموزش و پرورش (خنده). وقتی با دوستانم دعوا میکنم که این همه از حقوق حرف نزنید میگویند: «از بیزنیات هستش ممدو» (خنده)
اگر شما به سلامتی بخواهید ازدواج کنید، ولی همسرتان گفت نباید دیگر به کالو بروید چه میگویید؟
همسری انتخاب میکنم که تشویقم کند برای ساختن کالوهای بیشتر، نه جلوی کارهایم را بگیرد. (لبخند)
بهترین هدیهای که در روز معلم از شاگردانتان گرفتید چه بوده؟
بهترین هدیهام این است که از اول مهر که به مدرسه میروم بچهها سئوال میکنند آقا اجازه روز معلم کی هست؟ حتی دانشآموزهای قدیمیام هدیه میآورند برایم. حمیده برایم عطر تایتانیک داد(خنده). و حسین کشتی چوبی.
بزرگترین آرزو برای شاگردانتان؟
گفتهام مهمتر از مهندس و دکتر شدنشان این است که انسانهای خوبی برای جامعهشان باشند. آیندهشان بهترین هدیهی آنها به من است.
به عنوان حسن ختام، یک خاطره از روز معلم بچههای کالو.
زیباترین خاطرهای که از این روز دارم همان خاطرهای است که قبلا در وبلاگم نوشتهام.
وقتی وارد کلاس شدم حسین رو به من میگوید: «اجازه! پنجشنبه که اینجا نبودید و رفته بودید تهران، از آموزشوپرورش نامهای آوردند که گفتند خیلی هم مهم است.» میگویم: «مگر خبر نداشتند که من رفته بودم تهران؟» پریسا میگوید: «حتما یادشان رفته!»
کلید دفتر که به «تسبیح لاجوردی» زیبایی گره خورده و حاج عباس -بزرگ روستا- به مدرسه هدیه داده، روی میز است. میگویم: «حالا بعدا میروم میبینم.ب حسین میگوید: «نه! اجازه! همین حالا برو ببین، شاید خیلی مهم باشه! شاید جلسه باشد! فردا زنگ میزنند دعوایتان می کنند ها! اجازه! گذاشتیمش داخل همین کمدی که آموزش و پرورش برای مدرسه جدید فرستاده.»
میگویم: «مهدی برو نامه رو بیار.» پریسا میگوید: «اجازه! دست مهدی کوتاه است و به نامه نمیرسه! دست من هم نمیرسه، دست حسین هم شاید نرسه!!»
در دفتر را که باز میکنم به سراغ کُمدی میروم که میگویند نامهی مهّم آنجاست!
من میفهمیدم این پچپچهای اول صبحی بیمعنا نیست. این که حسین اول صبحی دارد چیزی روی دفترش مینویسد و هی حواسش به این است که من متوجه نشوم... اینها بیمعنی نیست.
در کُمد را که باز میکنم کادوهای رنگارنگ جلوی چشمم رژه میروند، کادوهایی که رویشان نوشته: «از طرف پریسا و... به معلم مهربانمان»
وقتی از او پرسیدم خودت را معرفی کن، خیلی ساده پاسخ داد: «در شناسنامهام نوشتهاند "عبدالمحمد شعرانی" متولد یک روز گرم مرداد 1365 در بندر دیر -بزرگترین بندر صیادی ایران- چهار سالی هم میشود که روی پیشانیمان حک شده است "معلم مدرسه کالو"»
انگار نه انگار معلم مدرسهاییست که خودش آن را با نوشتن وبلاگ، جهانی کرد. سرباز معلمی که با عشق، پا به روستای کالو گذاشت. جایی که میتوان گفت از لحاظ امکانات صفر بود. هرچند اکنون به خاطر خدماتی که به روستای کالو کرده است، از آب رسانیاش گرفته تا برق، تلفن، ساخت مدرسه، جاده آسفالتی و ... دیگر آن روستای قبلی نیست و معلم قصهی ما هم به دلیل سازندگیهایش، ملقب به رئیس جمهور کالو شده است.
از همان اوایل تدریس خود در کالو، وبلاگی به نام «دیرتش باد» را راهاندازی کرد و در آن از خاطرات روزمرهی مدرسه نوشت. غافل از این که همین وبلاگ باعث جهانی شدن او، دانشآموزان و مدرسه کالو میشود. تا جایی که این روستای دور افتاده تبدیل شد به نقطه عطفی برای جهانگردها!
در طول گفتگویی که با وی داشتیم جملهی «خدا معلم کالو را دوست دارد» از دهانش نمیافتاد. از صحبتهایش معلوم بود حرفهای ناگفتهی زیادی دارد. خیلی از حرفها را نگفت و آنهایی را هم که گفت به شرط سانسور! بیانش کرد.
با تدریس عشق میکنید؛ نه؟
شاید هم تدریس با ما عشق کند (خنده). فکر کنم من فراتر از اینها برای کالو و مدرسهاش کار کردم، من بیشتر از اینکه معلم بچهها باشم، رفیق خوبیهایشان بودم؛ در روستایشان معلم نبودم، یک رییسجمهور بودم، شاید خیلی از کارهای من وظیفهی معلمیام نبود، موهبتی که خدا به من داده فراتر از همهی این مسئولیتهاست.
چه موهبتی؟ اینکه توفیق خدمت داشتید؟
زیاد از تکرار کلمهی خدمت خوشم نمیآید، خدا به بندههایش عزت میدهد، بزرگی میدهد. من 4 سال از بهترین روزهای جوانیام –یعنی از سن 20 تا 24 سالگی-، در روستایی نوکری کردم که خیلیها میآمدند، معلم میشدند و میرفتند و چیزی از خود باقی نمیگذاشتند. خاک کالو دامنگیر است؛ این جا رازی دارد که من در گفتن آن ناتوانم. مردمی مهربان و خونگرم؛ پاکی و صداقت مردم کالو و بچههایشان رمز بزرگی در موفقیت و جهانی شدن کالو بود.
معلمهای قبلی برای چه نمیماندند؟ بخاطر مشکلات؟
روستا است؛ سختی دارد، هزار مشکل دارد.
شما چرا بعد از اتمام خدمت سربازیتان کالو را ترک نکردید؟
خیلیها سرزنشم میکنند؛ میگویند تو خیلی جای پیشرفت داری، تو میتوانی به جاهای بالاتر برسی، از کالو برو! تو از زندگیات عقب افتادهای، اما آنها نمیدانند کالو جزیی از زندگی من است، لبخند بچههای مدرسه کالو را به دنیا و پستها و مدیر شدنها عوض نمیکنم.
دلتان نمیخواست معلم یک کلاس پر جمعیت باشید؟
برایم فرقی نمیکند. حالا هم معلوم نیست مدرسه ما کم جمعیت باشد! (خنده)
ظاهرا که اینطور نشان میدهد! آخر به چهار دانشآموز که نمیتوان گفت پر جمعیت!
رورانه این همه نامه و ایمیل میآید به مدرسه، از سراسر دنیا، همین حضور محبت مردم در یک نقطه کوچک خودش اینجا را خود به خود پر جمعیت میکند.
وقتش را میکنید پاسخگوی محبت مردم از سراسر دنیا باشید؟
من سه شیفت کار میکنم، صبحها کلاس درس، بعدازظهرها بازدید از مدرسه، شبها جواب به محبت مردم و نوشتن وبلاگ.
بازدید از مدرسه؟
خب روزی نیست که گروهی برای بازدید به مدرسه نیایند، همین هفته کلی بازدید شد، دو روز هم که از شبکه یک آمده بودند برای ساختن یک برنامهی مستند.
روزی که خبر معلم شدنتان را به طور رسمی شنیدید چه حسی داشتید؟
انگار دنیا را به من داده بودند، مردم کالو بیشتر از همه خوشحال شدند، پدر و مادر پیرم هم که خبر معلم شدنم را شنیدند خیلی خوشحال بودند چون من ششمین عضو خانوادهمان بودم که معلم میشدم.
جدی!؟ یعنی همه خواهر برادرانتان هم معلم هستند؟
ما هفت تا برادر هستیم و دو خواهر، سه تا از برادرها و دو تا از خواهرها، معلماند و من میشدم ششمین.
خواهرها یکی مسئول سازمان دانش دیر هست، یکی هم دبیر ادبیات و استاد دانشگاه. برادرها هم یکیشان مسئول فنآوری اطلاعات آموزشوپرورش، یکیشان معاون مدرسهی نمونه دولتی و یکیشان هم دبیر تربیتبدنی.
خب شما وقتی با این همه شوق خبر معلمیتان را گرفتید، وقتی به شما گفتند باید به کالو برای تدریس بروی -جایی که از لحاظ امکانات تقریبا میشود گفت صفر بود- چه حسی بهتان دست داد؟ نگفتید ای کاش به جای دیگری اعزام میشدم و یا به جای معلمی طور دیگری خدمت میکردم؟
من میتوانستم برای خدمت به اداره بروم، چون کارهای کامپیوتریشان را انجام میدادم، ولی هیچوقت از انتخاب کالو پشیمان نیستم، روزی که با معلم راهنما به کالو رفتم، و اولین بار بچههای مدرسه را دیدم هیجانآور بود، قبلا بچههای مدرسه داخل حسینیهی روستا درس میخواندند، همان سال که به آموزشوپرورش منطقهی «بردخون»، که مدرسهی ما زیر مجموعهی آن است رفتم، یک اتاق خریده بودند که شده بود مدرسه شهید رجایی روستای کالو! با کمک معلم راهنما و بچهها اتاق را که پر از وسایل صیادی بود تمیز کردیم. نه من، نه معلم راهنما، نه بچهها فکرش را هم نمیکرد که مدرسهای پر از وسایل صیادی، روزی تبدیل شود به بمب خبری دنیا!
مدرسهایی که در رویاهایتان میدیدید که در آن تدریس میکنید، خیلی با این چیزی که در کالو دیدید متفاوت بود؟
نه! معمولا مدرسههایی که سرباز معلمها میروند همینطور است. من در خانوادهی فرهنگی بزرگ شده بودم و میدانستم که روستایی که میروم یک صدم امکانات شهری را هم ندارد. ولی فکرش را هم نمیکردم که مدرسه در حد صفر باشد! ولی در کل مدرسهی رویاهایم در ذهنم همینطور بود، ساده و بیتکلف.
چه قشنگ!
باور میکنید حالا دلم برای مدرسهی قدیمی تنگ شده؟ بعضی وقتها یواشکی گریه میکنم برای خودش و خاطراتش. من هیچموقع از فقر مدرسه و روستا در وبلاگم ننوشتم؛ شاید همین هم باعث شد ساکنان دهکده جهانی را مجذوب خودش کند، اگر مینوشتم سقف کلاس چکه میکند، برای نالیدن و این حرفها نبود، برای این بود که بگویم آی آدمهایی که در بهترین خانهها زندگی میکنید ما با همین چکه کردنها عشق میکنیم، زندگی میکنیم.
به واسطه وبلاگ نوشتن با معلمهای دیگر هم در ارتباط هستید؟
خیلی زیاد، متاسفانه معلمها در زمینهی آیتی زیاد خوب نیستند، ولی فکر میکنم وبلاگم تاثیر زیادی به وبلاگنویس شدن معلمها داشت. یکی از کارشناسان آیتی آموزش و پرورش میگفت بعد از جهانی شدن مدرسه کالو که به واسطهی وبلاگنویسی بود، خیلی از معلمها به سمت وبلاگنویسی به گونههای مختلف روی میآورند. میگویند شاید روزی وبلاگ ما هم مثل وبلاگ مدرسه کالو صدا کند!
با کشورهای دیگر چه؟ با آنها هم ارتباط دارید؟
خیلی زیاد، حتی ایرانیهایی که در دانشگاههای معتبر دنیا تدریس میکنند. همین هفتهی پیش خانمی که در دانشگاه آریزونا فارسی تدریس میکند، نامههایی از دانشجوهایش که دارند فارسی یاد میگیرند را برای مدرسه فرستاد به اضافه عکس.
در این ارتباط ها تبادل نظر هم دارید؟
ارتباط خوب، مخصوصا برای معلمها. معلمها باید حواسشان باشد از قافله تکنولوژی عقب نیفتند، که متاسفانه از سمت آموزشوپرورش در این زمینه، چیزی ندیدیم.
شما اگر یک سمتی داشتید در این زمینه چه اقداماتی انجام میدادید؟
من هیچجا این حرف را نمیزنم ولی من در میان معلمها زیاد محبوبیت ندارم. ولی بر فرض اگر بودم از تربیت معلم شروع میکردم، چند واحد از کامپیوتر و کار با نرمافزارها مختلف در نظر میگرفتم، اجباری در کار نیست ولی وجدان معلم باید بداند دیگر روشهای سنتی و قدیمی جواب نمیدهد.
چرا در میان معلمها محبوبیت ندارید!؟
چون میگویند این بچه قرتی! چه کار کرده برای آموزش و پرورش!؟(خنده) البته معلمهای دوست داشتنی که معلم کالو را دوست دارند خدا را شکر کم نیستند.
یک سوال میپرسم بحث ریا را کنار بگذارید، دوست دارم رک بشنوم، شهید مطهری اسوهی معلمین، برای خودش با خدای خودش عالمی داشت، از خلوتهای شبانه گرفته تا عبادتهای عاشقانهاش، میخواستم بدانم شما چقدر به این آیتمها توجه دارید؟
خدا معلم کالو را خیلی دوست دارد. خیلیها خیال میکنند آدمهایی که در اینترنت میچرخند بیایماناند! من به تقدیر خدایی ایمان دارم، بعضی وقتها با خدا درددل میکنم، میگویم خودت به من عزت و افتخار دادهای این عزت و افتخار را از من مگیر.
روزی وبلاگم در مسابقهای در تهران برگزیده شده بود، قبل از مراسم تقدیر گوشهای از سالن نماز میخواندم، آدمهایی که رد میشدند نگاهی میکردند و بلند قهقهه میزدند. با خودشان میگفتند این دهاتی اینجا چه میخواهد! کلیپ مدرسه پخش شد و از سن بالا رفتم، از کارهایم حرف زدم، حرفهای یواشکیشان را میخواندم که در دل چه میگفتند.
من هر چه دارم از ایمانم است، از دعای پدر و مادرم است. روز به روز ایمانم به خدا بیشتر میشود، کالو موهبتی اللهی است سعادت میخواهد کار کردن برای مردم مهماننواز و خونگرم آنجا، خدا به من این سعادت رو داده.
راستی، چرا کتابی که از خاطرات مدرسهی کالو منتشر کردهاید و به چاپ چهارم هم رسیده، از سوی شرکت بر و بحر ایران، که متعلق به کشتیرانی است به چاپ رسیده!؟
من اگر وزیر آموزشوپرورش بودم، هیچوقت نمیگذاشتم کتاب یکی از نیروهایم (قصهی کوچکترین مدرسهی دنیا) را کشتیرانی چاپ کند، چون من معلم آموزشوپرورش هستم نه کارمند کشتیرانی! چرا باید آموزشوپرورش به این چیزها بیتوجه باشد؟ من اگر افتخاری دارم برای تمام مجموعه آموزش و پرورش است.
معاون وزیر آموزشوپرورش در جمع فرهنگیان گفته بود به جای کتاب هریپاتر باید کتاب کالو را بخوانیم (منبع). استقبال آموزشوپرورش از کتاب شما چطور بوده؟
متاسفانه صفر! تا حالا آموزشوپرورش یک نسخه از کتاب هم نگرفته.
دوست ندارم این سوال را بپرسم ولی برای بعد از بازنشستگیتان چه تصمیمی گرفتید؟
میروم عکاسی از مدرسههای ایران، مدرسهام را به جاهای مختلف دنیا میبرم، منظورم عکسها، نامهها و اینهاست. اگر پولدار شدم مدرسه میسازم و کار فرهنگی میکنم.
حرفی خطاب به معلمها دارید؟
از قافلهی شتابان تکنولوژی عقب نمانیم، من خیلی کم میشود فیش حقوقیام را نگاه کنم، بیدردسرترین معلم برای حسابداری آموزش و پرورش (خنده). وقتی با دوستانم دعوا میکنم که این همه از حقوق حرف نزنید میگویند: «از بیزنیات هستش ممدو» (خنده)
اگر شما به سلامتی بخواهید ازدواج کنید، ولی همسرتان گفت نباید دیگر به کالو بروید چه میگویید؟
همسری انتخاب میکنم که تشویقم کند برای ساختن کالوهای بیشتر، نه جلوی کارهایم را بگیرد. (لبخند)
بهترین هدیهای که در روز معلم از شاگردانتان گرفتید چه بوده؟
بهترین هدیهام این است که از اول مهر که به مدرسه میروم بچهها سئوال میکنند آقا اجازه روز معلم کی هست؟ حتی دانشآموزهای قدیمیام هدیه میآورند برایم. حمیده برایم عطر تایتانیک داد(خنده). و حسین کشتی چوبی.
بزرگترین آرزو برای شاگردانتان؟
گفتهام مهمتر از مهندس و دکتر شدنشان این است که انسانهای خوبی برای جامعهشان باشند. آیندهشان بهترین هدیهی آنها به من است.
به عنوان حسن ختام، یک خاطره از روز معلم بچههای کالو.
زیباترین خاطرهای که از این روز دارم همان خاطرهای است که قبلا در وبلاگم نوشتهام.
وقتی وارد کلاس شدم حسین رو به من میگوید: «اجازه! پنجشنبه که اینجا نبودید و رفته بودید تهران، از آموزشوپرورش نامهای آوردند که گفتند خیلی هم مهم است.» میگویم: «مگر خبر نداشتند که من رفته بودم تهران؟» پریسا میگوید: «حتما یادشان رفته!»
کلید دفتر که به «تسبیح لاجوردی» زیبایی گره خورده و حاج عباس -بزرگ روستا- به مدرسه هدیه داده، روی میز است. میگویم: «حالا بعدا میروم میبینم.ب حسین میگوید: «نه! اجازه! همین حالا برو ببین، شاید خیلی مهم باشه! شاید جلسه باشد! فردا زنگ میزنند دعوایتان می کنند ها! اجازه! گذاشتیمش داخل همین کمدی که آموزش و پرورش برای مدرسه جدید فرستاده.»
میگویم: «مهدی برو نامه رو بیار.» پریسا میگوید: «اجازه! دست مهدی کوتاه است و به نامه نمیرسه! دست من هم نمیرسه، دست حسین هم شاید نرسه!!»
در دفتر را که باز میکنم به سراغ کُمدی میروم که میگویند نامهی مهّم آنجاست!
من میفهمیدم این پچپچهای اول صبحی بیمعنا نیست. این که حسین اول صبحی دارد چیزی روی دفترش مینویسد و هی حواسش به این است که من متوجه نشوم... اینها بیمعنی نیست.
در کُمد را که باز میکنم کادوهای رنگارنگ جلوی چشمم رژه میروند، کادوهایی که رویشان نوشته: «از طرف پریسا و... به معلم مهربانمان»











اولین یادداشت برای این مطلب












